تبليغاتX
لحظاتی با خدا

لحظاتی با خدا

Just God

تو خورشیدی و من ماه، وقتی که هستی من به چشم نمیام، وقتی که نباشی انعکاس تو هست که منو نمایان می کنه

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت6:11توسط سعیده رحمتی | |

جوهرۀ آفرینش مفرد است. و این جوهره، عشق نام دارد.

 

دختری با پدرش در کنار دریا بود. پدرش از او خواست امتحان کند دمای آب خوب است یا نه. فقط پنج سالش بود، و از این که می توانست کمک کند، شعف زده بود، به کنار دریا رفت و پاهایش را خیس کرد.گفت ((پاهایم را در آب فرو کردم، سرد است.)) پدرش او را در آغوش گرفت و با او به کنار دریا رفت و بدن هیچ هشداری او را به درون آب پرتاب کرد. ترسید، اما بعد احساس لذت کرد. پدرش پرسید: ((آب چه طور است؟)) پاسخ داد: ((خوب است.)) – ((پس از حالا به بعد، هر وقت خواستی چیزی را بشناسی، خودت را به طرف آن پرتاب کن.))

 

در دنیا هیچ چیز کاملا خطایی وجود ندارد. حتا یک ساعت از کار افتاده هم می تواند دو بار در روز وقت دقیق را نشان بدهد.

ادامه مطلب هم بخونید لطفا


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت11:43توسط سعیده رحمتی | |

سخن یک انسان شریف:پسرها با چشم عاشق میشن و دخترها با گوش که این دوتا هیچ ربطی به هم ندارند هیچ وقت با چشمات نمیتونی گوشت رو ببینی و با گوشات چیزایی می شنوی که هیچ وقت نمیتونی ببینی.

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت1:7توسط سعیده رحمتی | |

عشق همیشه تازه است. مهم نیست که یک بار، دو بار، ده بار در زندگی عاشق شویم-همیشه در وضعیتی قرار میگیریم که نمی شناسیم. عشق می تواند ما را به دوزخ یا بهشت ببرد، اما همیشه به جایی می برد.باید آن را پذیرفت، چون عشق خوراک هستی ماست.اگر آن را پس بزنیم ، از گرسنگی می میریم، در حالی که شاخه های پربار درخت زندگی را نگاه می کنیم، بی آن که جرات کنیم دست مان را دراز کنیم و از میوه هاش بچینیم.باید تا هر کجا که هست، به دنبال عشق برویم،حتا اگر به معنای ساعت ها، روزها، هفته ها نومیدی و اندوه باشد.چون در لحظه ای در جست و جوی عشق به راه می افتیم، او نیز به جست و جوی ما بر می خیزد. و مارا نجات می دهد

 

اراده تو انجام پذیرد

حتا هنگامی که احساس کرد (مریم مقدس)همراه با واژه های فرشته، تمام درد و رنج سرنوشتش را می پذیرد، و چشم دلش توانست پسر محبوبش را ببیند که از خانه بیرون رفت،و مردم دنبالش رفتند و بعد انکارش کردند،اما اراده تو انجام پذیرد.حتا هنگامی که به هنگام زایمان، مقدس ترین لحظه زندگی هر زن،مجبور شد در طویله ای کنار حیوانات بخوابد،چرا که مکاتیب چنین می گفتند، اراده تو انجام پذیرد.حتا هنگامی که آزرده، در خیابان ها دنبال پسرش میگشت و او را در معبد یافت.و پسرش از او خواست مزاحمش نشود،چون وظایف و مسئولیت های دیگری دارد، اراده تو انجام پذیرد. حتا با دانستن این که تمام زندگی اش، با قلبی سرشار از درد، پسرش را جست و جو کرد، همواره با وحشت از این که هر لحظه زندگی پسرش در خطر است، با خبر از این که تحت تعقیب و تهدید است، اراده تو انجام پذیرد.حتا هنگامی که او را در میان جمعیت یافت و نتوانست به او نزدیک شود،اراده تو انجام پذیرد. حتا هنگامی که از کسی خواست به پسرش بگوید که او آن جاست، پسرش پیام داد که : ((مادر و برادران من همینانی هستند که این جا با من اند.))، اراده تو انجام پذیرد. حتا هنگامی که همه سر انجام گریختند و تنها او و زنی دیگر و یکی از حواریان پای صلیب ماندند، و بار خنده دشمنان و جبن دوستان را بر دوش کشیدند، اراده تو انجام پذیرد. خدایا اراده تو انجام پذیرد.چون تو ضعف دل فرزندانت را می شناسی، و بر دوش هر کدام فقط همان باری را می گذاری که می توانند حمل کنند. عشق مرا درک کن-چون اون تنها چیزی است که به راستی مال من است، تنها چیزی که می توانم با خودم به زندگی دیگری ببرم. کاری کن که شهامت و پاکی اش را حفظ کند، بتواند با وجود تمام مغاک ها و دام های دنیا، زنده بماند.

 

انتظار درد آور است.فراموشی درد آور است.اما بی تصمیمی از هر رنجی بدتر است.

 

درباره عشق باید بهایی پرداخت: مردها باید پیشگام شوند.چون زن بهای بیشتری می پردازد:تسلیم شوند.

 

جوانی و دختری دیوانه وار عاشق هم بودند وتصمیم گرفتند نامزد بشوند. نامزدها همیشه به هم هدیه میدهند. جوان فقیر بود- تنها دارایی اش ساعتی بود که از پدر بزرگش به او رسیده بود.به موهای زیبای محبوبه اش اندیشید، تصمیم گرفت ساعتش را بفروشد تا شانۀ نقره ای زیبایی برایش بخرد. دخترک هم پولی نداشت تا هدیۀ نامزدی بخرد. پس به مغازۀ بزرگ ترین تاجر شهر رفت و موهاش را فروخت. با پولش، بند ساعت زرینی برای محبوبش خرید. وقتی روز نامزدی با هم ملاقات کردند، دختر برای ساتی که فروخته شده بود، بند ساتی به مرد جوان داد، و جوان برای موهایی که دیگر وجود نداشتند، شانه ای به دختر داد

 

عیسا گفت: ((بگذارید مردگان مردگان را دفن کنند.))، چون میدانست که مرگ وجود ندارد. زندگی پیش از تولد ما وجود داشته و بعد از این که دنیا را ترک کردیم هم وجود خواهد داشت.

 

یک چیز را فراموش نکن.عشق می ماند. مردها هستند که عوض می شوند.(تفسیر خودم کلا اینجا منظورش(( آدمها هستند که عوض می شوند)) است.)

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت23:7توسط سعیده رحمتی | |

برای چه؟!
برای مورچه بودن،برای کسب احترام
و برای آنکه بگویی لطفاً این پول را در حساب پس انداز من بگذارید...
برای زندگی مشترک،برای دختری محبوب ،برای حلقه طلا
برای مجلس گرم،برای بستر نرم،برای پتوی مخمله
وبرای آنکه بگویی،مبل من،یخچال من،فرش من...
برای ایجاد تفاوت،برای اتکای به نفس
برای فخر به مسکینان،برای آزمون بخت
و برای رویت تصویر ملکوتی خود در روزنامه ها...
برای تولد نخستین فرزند،
برای زایمان بدون درد، برای حلقه های گلی، وبرای آنکه بگویی انعام دربانها و پرستارهای بیمارستان را داده ام...
برای زمین های بی نبش، برای احساس مالکیت، برای دریافت سلام از واسطه ها و دلها، برای آشناییهای تازه،برای سفرهای به غرب، برای سفر هایی به غربت، و برای آنکه بگویی من نیز دیده ام، من...
برای همۀ فرزندان، برای همۀ روزهای مرطوب و کفش های نو،
برای چتر، بارانی، سرپوش، برای پیاده نبودن، برای کسب احترام
و برای آنکه بگویی:
((من از مورچه کمتر نیستم!))

برای روزهای ناپیدا، برای روزهای گم،برای روزهای سست، برای روزهای بیکاری، برای روزهای باطل،

برای روزهایی که در فنای آینده هرگز نخواهند آمد،

برای زمان کاهلی، برای توجیه هر حماقت،

وبرای آنکه بگویی بچه های من در ژانرارک، رازی، آکسفورد و سوربون درس می خوانند، بچه های من...

برا فریفتن خویشتن، برای داشتن بهانه، برای یافتن مأمن، برای ایجاد دلبستگی، برای فرار از تغییر، و برای آنکه در آفتاب روی راحتی نرم خواب بینی و بگویی:صبخانه من، درختان من، باغچه من، حیاط من ...

برای فراموشی...

برای رباخواریهای پنهان، برای سر بلندی آشکار، برای شب های پر درد و دردهای بی سرانجام برای آیندۀ دور، برای آنده ای در غبار، برای غیر ممکن ها و هرگز ها، برای درمان سرطان و برای آنکه بگویی: پزشک من ، سرطان من، میراث من...

برای آخرین روزها، برای واپسین لحظه ها، برای نمازهای پس از مرگ، برای باز خرید تمام گناهان، برای احساس آرامش در بهشت، برای آخرین منزل،برای آخرین غسل، و برای آنکه به مرده شویی بگویی: دندان طلای من...

برای سنگی بر گور، برای خطی خوش بر سنگ، برای جایی خوب در خاک ، برای خفتن در اماکن متبرک، برای یک مجلس محترمانه((ختم))

و برای آنکه بگویی: ((مورچگان، مورچگان، من به سوی شما می آیم که از شما بوده ام و نه بیشتر!))

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت0:7توسط سعیده رحمتی | |


 

شیطان جنس كهنه می فروشد

 

شیطان می خواست كه خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت.

 

حراج جالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا، آینه‌هایی كه آدم را مهم جلوه می‌داد، عینك‌هایی كه دیگران را بی‌اهمیت نشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود كه توجه همه را جلب می‌كرد: خنجرهایی با تیغه‌های خمیده كه آدم می‌توانست آن‌ها را در پشت دیگری فرو كند، و ضبط صوت‌هایی كه فقط غیبت و دروغ را ضبط می كرد.

شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید."

 

یكی از مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسوده دید كه هیچكس به آن‌ها توجه نمی‌كرد. اما خیلی گران بودند. تعجب كرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.

 

شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگی‌شان به خاطر این است كه خیلی از آن ها استفاده كرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می كردند، مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.


با این حال قیمت شان كاملاً مناسب است. یكی شان "شك" است و آن یكی "عقدة حقارت". تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می كنند."

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت23:14توسط سعیده رحمتی | |

پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عکسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب و شکستگي نديده باشه

پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست.
پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. نمي خواهم دير شود

 پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي دهيم.
پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي شناسد!
پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟

 پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من که مي دانم او چه کسي است..

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت0:27توسط سعیده رحمتی | |

پيرمردي در کنار ساحل قدم ميزد متوجه ي دخترکوچکي شد که ستاره هاي دريايي را که دريا با امواجش به ساحل آورده بود به دريا مي انداخت پير مرد به طرف دخترک رفت و به او گفت اين کار بي فايده است تو که نميتواني همه ي آن ها را نجات دهي ..... دختر به ستاره اي که در دستش بود اشاره کرد وگفت :شايد من نتوانم همه شان را نجات دهم ولي مطمئنم ميتوانم اين يکي را نجات دهم ...!!!

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت0:18توسط سعیده رحمتی | |

 آتش جهنم يک يک اعضاي بدن انسان رامي سوزاند

اما هرکاري که ميکند يک قسمت را نمي تواند بسوزاند

ندا ميرسد:

((اي آتش تلاش مکن تو نمي تواني اين قسمت را بسوزاني ))

آتش مي پرسد بارالهي چرا نمي توانم ؟

ندا ميرسد که:

((آخراين دل بنده من است ))

آتش ميگويد: حالاچرا نميتوانم بسوزانمش ؟

باري تعالي ميفرمايد:
((آخر اين جايگاه من است))

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت0:10توسط سعیده رحمتی | |

روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي. پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي. بارها گل برايت فرستادم، گلهاي زيبا از همه رنگ، کلامي نگفتي. بهترين هدايا را به تو دادم، نفهميدي. مي‌خواستم برايم بگويي. آخر تو بندهْ من بودي و چاره‌اي نبود جز نذول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي.

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت1:17توسط سعیده رحمتی | |